دلنوشته یک همسفر
سلام ملک تاج هستم همسفر مهدی
من و همسرم سال های سال در کنار هم زندگی می کنیم و خداوند به ما 6 فرزند عطا کرده که به کمک و لطف خود خداوند همه سر و سامان گرفته اند جز پسر کوچکم که هنوز مجرد است.
هرگز از نزدیک با هیچ ماده مخدری آشنا نبودم و در خانواده کسی مصرف کننده نبود و فقط با تریاک کمی آشنا بودم و تمام اعتقادم این بود که انسان مصرف کننده مگر بمیرد تا نجات پیدا کند.
و هرگز فکر نمی کردم که پسر کوچکم با تمام حجب و حیا و ادبی که داشت مصرف کننده باشد ، چند باری پسر بزرگترم که به واسطه کار با پسر کوچکم بیشتر در رفت و آمد بود به من هشدار داد اما من هرگز قبول نمی کردم و ناراحت هم می شدم.
ولی بعد از مدتی متوجه پرخاشگری و عصبانیت های پی در پی از پسرم شدم و کار به جایی کشید که حتی کارش را تغییر داد و از برادرش جدا شد.
نگران شده بودم و احساس کردم باید کاری کنم ، نگرانیم را با خانواده در میان گذاشتم و اوایل به خاطر اینکه حالت طبیعی نداشت و به کمپ های ترک اعتیاد مراجعه کردیم و بعد از مدتی به کمک دخترم با کنگره آشنا شدیم و من به همراه پدرش برای مشاوره به کنگره مراجعه کردیم.
بعد از سقوط آزاد پسرم خجالت زده و شرمسار خودش را به ما سپرد ، بعد از حدود 4 ماه در کنگره و حضور مرتب در جلسات مسافری که با روحیه ای خراب و نامیدی وارد شده بود امروز با روحیه ای بسیار عالی در حال سپری کردن سفر اول هست
دید ما بسیار نسبت به فرد درگیر اعتیاد تغییر کرده و کاملا می دانم که اگر همکاری و پشتیبانی خانواده در کنار مسافرم نبود او موفق نمی شد.
به رهایی پسرم از بند اعتیاد ایمان دارم و برای تمامی کسانی که در این راه به من و خانواده من کمک می کنند سلامتی را از خداوند می خواهم و امیدوارم و آرزو دارم هیچ مادری درد داشتن فرزند مصرف کننده را به لطف کنگره نداشته باشد.