داستان کوتاه...
مردی که فکر می کرد همسا یه اش دزد است!
مردی صبح از خواب بیدار شد و دید تبرش ناپدید شده،شک کرد که همسایه اش آن را دزدیده باشد برای همین تمام روز او را زیر نظر گرفت. متوجه شد که همسایه اش در دزدی مهارت دارد.
مثل یک دزد راه می رود، مثل دزدی که می خواهد چیزی را پنهان کند پچ پچ می کند آنقدر از شکش مطمئن شد که تصمیم گرفت به خانه برگردد، لباسش را عوض کند نزد قاضی برود و شکایت کند.

اما همین که وارد خانه شد تبرش را پیدا کرد. زنش آن را جابه جا کرده بود .
مرد از خانه بیرون رفت و دوباره همسایه اش را زیر نظر گرفت و دریافت که او مثل یک آدم شریف راه می رود، حرف می زند و رفتار می کند.
پائولو کوئیلو:
همیشه این نکته را به یاد داشته باشدی که ما انسان ها در هر موقعیتی معمولا آن چیی را می بینیم که دوست داریم.
گرد آورنده: همسفر زری
+ نوشته شده در چهارشنبه یکم آذر ۱۳۹۱ ساعت 9:21 توسط خاطره زالـــی
|