(کنگره 60 کجاست)
(کنگره 60 کجاست)
سر به فلک کشیده ایست به بلندی دماوند و شاید برتر از ِاورست که نشان از استواری و صلابت دارد. دیواریست طولانیتر از دیوار چین که در هررَج آن داستانها و حکایتهای بسیار نهفته است. گسترده کشتزاریست متشکل از مزارع فراوان که در آنها گلهای ُامید و شادی میرویند. اقیانوسی بر گرفته از رودهای خروشان که در قهر و کینهها را میزدایند و عشق و محبت را بدریای غم گرفته و ماتم بسته جاری میسازند.
پهناور سرزمینی است در تاریخ بشریت که مهاجران فراوان را از نژادهای گوناگون میپذیرد.
امپراطوری بیحد و مرزیست که قبلهای فراوان دارد و به هر مهرابش میشود نماز عشق گزارد هر آنچه از احساس و تفکراتم بگویم باز هم کم میاورم. شاید هم اغراق میکنم و غلّو میگویم. نه، راستش را بخواهید کنگره بیشتر درمانگاه یا اندرزگاهی را میماند که مُرشدی پیر دارد. مُرشدی پیرانه سر دارد که در سیمایش رنج و رنگ هزاران حکایتهای نانوشته و ناخوانده نمایان است. مخفلی است از فریب خوردهگان بسیار از پریشان حالان و از درد کشیدهگان مست و خمار، از رانده شدهگان و واماندهگان اغیار. خلاصه در مخفل کنگره کوچک در کنار بزرگ و بزرگ در کنار کوچک، فرهیخته و دانشپژوه در کنار نمکی و نان خشکه فروش، زشت و زیبا، چاق و لاغر، ریز و درشت، خلاصه همه و همه در کنار هم با بیان دردهایشان سفر میکنند.
اما در این نواخانه یا یتیم کده یا دانشگاه یا هرچه شما میخوانیدش براستی چه خبر است. در اینجائیکه هرآنچه دیدهام و شنیدهام همه رنگ از تباهیها و سیاهیها داشته است. مگر سوسوی نوری در عمق تاریکیها که باورش هم سخت است و هم آسان.
دل شکسته و پریشان حال، حیران و سرگردان دیگر نمیتوانستم بیاندیشم آیا منهم انسانم مسلماً نه، با ناامیدی سربه گریبان بردم و گوشهایم را بستم تا بیش از این درد نشنوم. در حالیکه از شدت ترس و وحشت غرق در ناامیدی بودم به کنجی خزیدم . میخواستم تا بعد از این گم و ناپیدا شوم، تنم میلرزید، صورتم یخ زده بود. چشمانم را بسته بودم تا دنیا را بیش از این تیره نبینم در وادی سکوت بهت زده به تصویری که ساخته بودم خیره شدم و میپرسیدم منهم انسانم؟
در این حال گرمای دستی را بر اشکهای قندیل بسته صورتم احساس کردم و در پی آن صدای گرم و مهربانی را شنیدم که میگفت.
رهجوی عزیز زاری کم کن و به آینده بیاندیش تفکر کن که تو در این خانه تنها نیستی امید داشته باش ما هم در کنار تو هستیم. تن سرد و لرزانم را در بغل گرمش گرفت و گفت ناامید و دلسرد مباش منهم چون تو روزی دلشکسته و تنها بودم باتردید و ناباوری نگاهش کردم جوانی بود سرشار از مهر و امید لبریز از نشاط و مهربانی، چون کوه استوار و سخت ایستاده بود. با تعجب پرسیدم شما کیستی؟
گفت راهنما با آرامش و لبخند گفت منهم مسافرم تهم مسافری همه ما مسافریم حتی آن مرشد سیه چرده راکه در آئینه افکارت میبینی او هم مسافر است.
پیر ما، مرشد ما نگهبان ما در سرمای 60 درجه زیر صفر درب این خانقای عشق و محبت را بر ما گشوده است و تمامی مسافران جستجوگر راه نجات و رهائی را در این سراکده مهربانیها به گرد هم جمع آورده تا دست در دست هم بگرویم و آن گوهر جان آن گمشده ربانی و الهی را بار دگر باز یابیم و اینک میخواهم در وصف آن پدر بزرگ بنویسم افسوس که توانم نیست هر قلمی را که بر میدارم میلرزد و احساس عجز میکند هر صفحه سپیدی را بر میدارم تا خطی از سپاس بنگارم اما صفحات خود نقش بسته افکار آن ابر مرد دلسوخته میباشند. حال دیگرنمیترسم دیگه غریبی هم نمیکنم. گریه هم نمیکنم چون هر لحظه دلی با من است.
راهنمایان، نگهبانان، مرزبانان، دبیران و استادان همه و همه مرا دوست میدارند و هرگز تنهایم نمیگذارند بامید لحظهایکه بدیدار پدرمان برویم. انشااله.....
غلامرضا رهجوی آقای امیر جباری – نمایندگی کرج(پیک)